تبليغاتX
شهاب سنگ
خیلی وقت پیش باید می نوشتم خداحافظ ... خداحافظ

+ نوشته شده در  90/04/22ساعت 14:56  توسط نجمه مهربان مقدم 

 

زمانی - انتهای یک روز خسته

پیرمردها و نیمکت ها

صحبت در مورد نمی دانم کدام روزهای رفته

من جوانی ای را برای نفس کشیدن کم می آورم

و به صدای فواره ها گوش می سپارم

و به جنبش شاخساران پر برگ

این عصر شب می شود

شب را نورهای فواره ها و تیرک های چراغ برق

روشن تر می کنند

من به بچه ها نگاه می کنم

به راه رفتن شان

وخودم را می بینم

با کمری خمیده

و دست هایی به پشت گره کرده -

که بی هیچ شتابی

به استقبال کسی می روم

که هیچ گاه در زندگیم نبود

+ نوشته شده در  89/10/04ساعت 11:44  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

نوشته ای از آمنه ( خواهرم )

دلم می خواهد این افکار را برای کسی شرح بدهم که نمی دانم کیست و انگار سال هاست که می شناسمش از همان لحظه ای که اولین بار در آغوش مادرم آرام گرفتم و شیر مکیدم یا بوسیده شدم از همان وقتی که کنار او آرامش عجیبی داشتم و با خواهر و برادرم که خیلی دوستشان داشتم بازی می کردم . وقتی خودم را به بدن گرم مادرم می چسپاندم چه احساس امنیت زیبایی بود ؛ احساسی که هیچ وقت تجربه اش نکردم شاید آن روزی که پشت پنجره ی خانه ی اولمان باران شدیدی می بارید و من به صورت سیاه کف زمین خیره شده بودم و زیر لب می خواندم "باز باران با ترانه / با گهرهای فراوان / می خورد بر بام خانه "نمی دانم چرا این خاطرات مثل روز اولی که اتفاق افتاده اند در ذهنم حک شده اند از همان وقت بود که کسی غیر از خودم همیشه با من بود من با او حرف می زدم اما او همیشه ساکت بود گاهی با چشم هایش نظر می داد اما اغلب حکم یک سایه را داشت که فقط مرا همراهی می کرد حتی وقتی نمی خواستمش و او را پشت پنجره ی کسالت بار تابستان های گرم و طولانی کودکی ام جا می گذاشتم و خودم با هیاهوی کودکانه به دنبال کنجکاوی های همیشگی ام می رفتم اما باز هم خودش را به من می رساند آن شب هم با هم بودیم وقتی من زیر باران مورچه ای را به خانه اش رساندم و خدا حتما آن لحظه لبخند می زد و وقتی در منقار کلاغی مرده توتی را گذاشتم تا ببینم هنوز هم حرص زندگی دارد یا نه و آخر هم نفهمیدم که چرا کلاغ ها کف خیابان می میرند و گنجشک ها زخمی می شوند و گربه ها در خرابه های اطراف رها می شوند و چرا مرشد محل این قدر به رنگ خیابان های خالی و بی دغدغه ی کودکیم شباهت دارد . می خواهم برای همان همدم همیشگی ام داستانی را بگویم با این که می دانم خودش همیشه شاهد حوادث زندگی ام بوده اما من یکبار دیگر سعی می کنم تکرارشان کنم یادت می آید حکایت آن خواب را و بعد از آن  احساسی که هیچ گاه دست های کودکانه ام لمس نکرده بود وقتی اولین بار آن شخص ناشناس را شناختم و بعد از آن به خانه ی مادر بزرگم رفتم هیچ کس آن جا نبود مثل تمام بعد از ظهرهای تابستان حیوانات در طویله نشخوار می کردند و چند مرغ خانگی زیر سایه ی تاک انگور لمیده بودند مادر بزرگ و پدر بزرگ در خواب بودند من به حیاط آمدم شاید برای فکر کردن به تو . روی دیوارها کلماتی را می نوشتم که هر کس آن ها را می خواند ناامید می شد . به احشامی می نگریستم که راحت و آرام به اعمال تکراری شان مشغول بودند نمی دانستم بعد از خواندن آن کتاب به چه کاری پناه ببرم تا ذهنم را پرت کنم . ناگهان تو را با همان حالت همیشگی دیدم که به من می نگری این همان اولین باری بود که به عنوان یک موجود خارجی لمست می کردم از وجود تو لذت عجیبی می بردم و غم شیرینی را استشمام می کردم تمام آن روز و آن ساعت و بعد از آن سه سال به همین صورت گذشت این احساس بیگانه که یک باره سر کشیده بود حالا فروکش کرده است هیچ چیز برای من بدتر از بی عشقی نیست نمی دانم حالا تو چه وضعی داری آیا باز هم وقتی حواسم نباشد مرا زیر نظر می گیری یا نه ؟ شاید به همان مکانی رفته ای که من ساعت ها پیش آن جا تو و خاطراتت را به باد دادم تو و زیبایی دست نیافتنی ات را ... . حالا کنار آن دیوار سپید و درخت تاکی که من همیشه تو را با آن به یاد می آورم تباه شده ای و همدم تو تنها سکوت های تمام نشدنی عصرهای گرم تابستان اند و حیواناتی که جز خوردن و آشامیدن و زاد و ولد هیچ چیز دیگری نمی فهمند . حیف که آن ها نمی فهمند عشق یعنی چه ؟ سکوت یعنی چه و این که انسانی مثل من بدون تو خواهد مرد حتی اگر ظاهرا به زندگی ادامه دهم . حالا هر وقت به آن جا می روم به اتاق های خالی حیاطی بی رنگ . حالا می فهمم چرا نیایش نیمه شب باارزش است همان قدر که بیداری در نسیان بعد از ظهر تابستان و کسالت مرگبار اشیاء خانه ی مادر بزرگ که هر روز پیر تر می شوند حیف تو که هنوز به خاطر من و آن خاطره ی زیبا آنجا ماندگار شده ای و روح ناآرامت آنجا اسیر شده است عشقی که هیچ امکانی برای وصال ندارد تنها مایه زجر و عذاب است کاش این را از همان وقتی که در کنار همدم همیشگی ام بودم می فهمیدم اما ای کاش این بار سکوت نمی کرد ... با توام ای سایه ی ساکت و سرد ! شاید این طوری بتوانی فریاد بزنی ...

+ نوشته شده در  89/01/09ساعت 18:22  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

 

اتوبوس حركت مي كرد و

من به رهایی پرنده اي چشم دوخته بودم .

پرنده اي كه از پشت شيشه چه قدر شبيه من بود

كه در اميد پر گشودن از اين صبح مي رفتم !

مي رفتم و نمي دانستم  

كه خودم را در كوچه پس كوچه هاي غربتي

گم مي كنم

و در پوستيني مي آويزم 

كه هيچ شباهتي به من ندارد

هیچ!

من از تو جدا شدم !

اي ناگهان اشك در چشمت

با پرواز هر پرنده اي در آسمان هاي ديروزت .

و ديگر تو را نخواهم يافت

اين را خوب مي دانم .

و ديگر تو را نخواهم ديد

اين را خوب مي دانم .



+ نوشته شده در  88/12/08ساعت 11:3  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

      یک روز مثل روزهای دیگر بود؛ داشتیم از خیابان ها عبور می کردیم و صحنه های تکراری باز هم آزارمان می داد، سرمان را به زیر انداخته بودیم و می گذشتیم.  کناری ام گفت: دلم می خواهد دورترها را ببینم آن طرف ها ...!!! و با دست به افق های دور اشاره کرد نگاهم که به چشمانش افتاد؛ دیدم برق لذتی از سطح خیس نگاهش گذشت... نگاهم اطراف را می کاوید و می کاوید اما کوهی نیافت.

    گفتم تصور کن بر ستیغ کوهی ایستاده ای و بادی سرد تنت را سدی می یابد وجودت را میان حس کوه و تماشای دوردست ها و رقص نورهای شهر تقسیم کن، اما راضی نشد گفت: بارها در این رویا فرورفته ام ...گفت: رویا هر چه قدر هم زیبا دروغ بزرگی است در ذهنت.

     گفتم: وقتی دروغ ها همیشه زیباتر از راست هایند...اما نپذیرفت. گفت: آن تپه را ببین...! گفتم آن پشته ی حقیر را می گویی خرابی کفش هایت و کثیف شدن لباست را نمی ارزد. بیا همین مغازه های بی روح و در و پنجره هایی که به رویمان بسته اند را تماشا کنیم . گفت: هیچ زیستنی تکرار نمی شود که ما لحظه هایمان را تکرار کنیم . من حقیقت های حقیر را دوست دارم. و راه افتاد و من ناخواسته به دنبالش روان شدم. 

     چند پیرمرد که در سایه نشسته بودند و مردی که بر در مغازه اش ایستاده بود، به ما نگاه هایی کردند و در دل چیزهایی گفتند. اما من به جلوی ام یقینی بی دلیل داشتم و رفتیم و خاک ها با گام هایمان به پا می خواستند و بر لباس هایمان می نشستند... .

     رسیدن به بالای تپه سخت نبود تحمل نگاه ها هم سخت نیست وقتی پشت سر کسی راه می روی که احساس می کنی وجودش جدا از تو نیست. راست می گفت ، احساس کوچک شیرینی بود... طعم تازه ای می داد ... راست می گفت ، گاهی باید در نبود کوه ها حقیقت های کوچک را تجربه کرد.

قسمتي از سرآغاز نشريه همين نزديكي ها...

+ نوشته شده در  88/11/08ساعت 16:8  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

 

خیلی وقت است

پی بردن به نبود دیگری

خیلی وقت است که دیگر

حرف نیست

"خود" را نمی دانم

نمی شناسم ...

فراموش شدن

همه چیز

فراموش شدن ...

خیلی وقت است

به همه چیز خیره شدن تا چیزی یافتن

اما

چشم ها درد می گیرند و

چیزی نیست

چیزی نیست تا به آن بنگری...

کاش توانستن فریاد زدن بر کسی!

که خود را بردارد

جهان را بردارد

این نبودها را بردارد...

 

+ نوشته شده در  88/09/03ساعت 16:27  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

 

من زلیخا نیستم                                                 

اما روزی تو را به زندانی خواهم برد...

- زندان آغوشم ـ

که از آن رها نخواهی شد!

تا من رهایت کنم

و من هرگز رهایت نمی کنم!

کجا می گریزی ای عشق پاک...؟

درها را می بندم!

تو را در قلبم نگاه می دارم...

و تو نمی توانی درها را بگشایی

و رها شوی...

چون تو یوسف نیستی!

من هم زلیخا نیستم اما

تمام زنانگی ام دستانش بریده است...

آی ترنج ها

دستانم را می سوزانید...

تمام تنگ دلی ها را

با تو تجربه کردم ای عشق!

که از کنارت می گذرم

و گر می گیرم...

اما تو نمی بینی...

تو نمی دانی...

تا کی به تو خیره شوم و به تندباد برانگیخته درونم ...

تو نمی فهمی!

که در قدم زدن های این شب تاریک

به تو فکر می کنم...

آی ترنج ها

دستانم را می سوزانید ...

+ نوشته شده در  88/08/25ساعت 12:42  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

مانده ام تنها

در آغاز مسیری در شب

بی تلاشی برای رفتن

های و هوی رسیدن های همیشه

در سرپناهی

که بزرگترین پناه ها را

بی معنی می کند!

بی پناهی است آیا

زمینی وسیع

که از روی پوسته اش

به زیر پوسته رجعت خواهم کرد؟

تمام آدم ها را

در زندگی شان جا گذاشته ام

و آدم ها مرا

در پنجره های خاموششان

تمام این سال ها

که بی وقفه زیسته ام

با بادی

از من جدا شد و رفت

و من فقیرتر از بیابان

خالی از همه

وزش ملایم نسیمی و

لرزش سرد درخت. 

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت 10:33  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

 

هوس کال بودنت را

می چینم. 

می بویم،

می بویم

و می بویم

چهره ات را در قاب آسمان حفظ کرده ام

و حضورت را

در تک تک درخت ها

که از کنارشان عبورمی کنم. 

با کدام کلام

آغاز کنم؟!

که آن چه در پرده دارم

برایت نمایان کنم. 

با تو بودن

کلماتی ساده و کوتاه اند

در وصف زندگی و لحظه های من! 

 اما این قدر کوتاه نیست. 

موهایم را در آینه شانه می زنم

وروزهایم در آنها گم می شود! 

چه احساس آرامشی!!!

بادی می وزد

و نوازش لطیف تو با من 

نه این قدر کوتاه نیست!

+ نوشته شده در  87/12/11ساعت 12:40  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

کاج همسایه

به ماه رسیده است

من اما

به تاریکترین نقاط زمین.

چگونه لبخند بر لب بیاورم !

وقتی که در اعماق تاریکی

تنها مانده ام

چگونه به عبور این آدم های اطراف

واکنش نشان دهم !

وقتی که تنها رها شده ام

وهیچ کس مرا به یاد نمی آورد.  

شب جمعه ها

خاک اطرافم را

از آشامیدن آب

سیر کن

تا از چشیدن من دست بردارد....

+ نوشته شده در  87/11/21ساعت 7:59  توسط نجمه مهربان مقدم  |