تبليغاتX
شهاب سنگ
شعر و ادب

نوشته ای از آمنه:

تو هیچ وقت مرا ندیدی آن گاه که آرام و مردد به زیر درخت بلوط کهنه ای فرو نشستم با این که درخت در تیررس نگاهت بود وبه نگاه تو احتیاج داشت تو در آن میهمانی بزرگ از پشت شیشه های رنگی به شبچراغ های آن طرف تر به خانه های سنگی نگاه می کردی و لبخند تلخی مثل یک زهرخند روی لبانت خشک شده بود وموهایم پریشان تر از همیشه به صورتم اصابت می کرد و از ترس به علف های خیس چسبیده بودم دلم می خواست لحظه ای نگاهت را به سوی من می چرخاندی به سوی جنگل وبلوط کهنه من زیر آن درخت به انتظارت از ترس در بستری از خزه و علف می لرزیدم مثل همیشه در درون آن عمارت قدیمی هیچ چیزی تو را به وجد نمی آورد وهیچ چیزی به اندازه ی پروانه های زردرنگ و شبچراغ ها تو را متحیر و متاثر نمی کرد در همین لحظه به بیرون آمدی اما باز هم مرا ندیدی من از شدت اندوه می خندیدم اما تو صدای خنده هایم را وسوسه ی نابکار بادی به حساب آوردی عزیزم تو آن شب و شب های بعدی و قبل از آن هم مرا به حساب نیاوردی و من با دستهایم گلویت را فشردم تا بمیری ولی گریختم زیرا من نمی توانستم تو را بکشم من از بیم اینکه خون تو روی لباسهای سفیدم لخته شود فرار کردم عزیزم حالا تو فکر می کنی من جانیم حال آن که من به خاطر خودت می خواستم راحتت کنم   

(یادداشت های یک جانی)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 7:43  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

در قامت هاي خميده و کج و معوج درختان
 ايستانيده ام
نگاهم را
استوار
پرنده اي
سرش را تيزتر
تکان مي دهد
به اين سو و آن سو
و لحظه اي
مي پرد
من خاک هاي روي برگ ها را
با دست هايم بر مي گيرم
.آه غبار روي برگ هاي سبز
به تابلو هاي مسير نگاه کردن
بي انديشه اي در سر
و راندن تمام مسيرهاي جهان
به دنبال واژه ها
و اين باران معنا
در خاک به گل مي نشيند
چون پوست کيکي
به سطل زباله مي افتد
.واژه هاي شعر
مي سرايم
با حس نامفهومي بي واژه
در درونم سرودي نو
و من با دست هام گل برگ ها را
برمي گيرم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 7:35  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

من زير پوسته ات دراز کشيده ام
پوسته اي که آسمان را از من مي گيرد
و چرکين شده اي
نه هيچ گاه
تو را چرکين نمي خواست دلم
به تمام ساکنان اين ورطه بگو
سکوت شب ها را
با تمام وجود تحليل رفته يشان
فرياد بکشند
نعره اي
تا حفره هاي کوچکشان
وسعت را مزه مزه کند
آن گاه زندگي پراکنده مي شود
و مي ريزد بيرون
و باز مي شود
وآزاد مي شود
من در حفره هاي آن ها
جايي براي زنده ماندن
جسته ام
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 7:34  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

دلم مي خواهد پلک هايم را ببندم
ودستهايم را باز بگذارم
تو را فراموش کنم
چشم هاي اين مردم را
وسط خيابان ها دور دور دور
تا جذب شوم
چون آبي
در نقب هاي خاک
يا يکي شدن با سبزهاي برگ
همه تماشايم مي کنند
و بيرون من زندگي
کاش تمام اين بيگانه ها من بودم
غربت اين جا
وبيگانگي اين دوپايان
که عبور مي کنند
تنها عبور مي کنند
لخته هاي زخم هاي مرا
ذوب مي کند
من با نگاه تمام اين رهگذران
وبا عبور گنگ خودم
در امتداد اين مسيرهاي شلوغ شب
تنها به دنبال صداي آب جاري درونم مي روم
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:35  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

نوشته ای از آمنه:

تقدیم به صادق هدایت عزیز
 کسی را گم کرده ام وبرای یافتنش تمام دره ها و دشت ها را گشته ام و حتی زمزمه ی مرموز چشمان آهویی که به من می نگریست مرا از مرگ دردناک او با خبر نساخت
دلم برات می سوزه . نه از این که این جا هستی ناراحتم نه.نه این که حضورت آزارم می ده نه هرگز برف می یاد و دونه های برف خیلی آروم آروم تر از زمزمه ی لب هات روی کت سیاهت نشسته می ترسم یه وخ سرما بخوری
 نمی دونم چرا این جا همون طرف مردد نگاهم می کنی از پشت شیشه های غبار گرفته شاید کسی مجبورت کرده
بیایی این جا می دونم که قلبت از سنگه ویک مرده هیچ وقت نمی خنده نه نمی ترسم مطمین باش از همون لحظه ای 
که اون جا خشکت زده بود فهمیدم که مرده ای آخه هرگز نخندیدی و رنگ صورتت توی یک شب مهتابی سفید فام می درخشید وعرق سردی از پیشانیت توی اون هوای سرد جاری شد و نگاه مرددت تداوم یافت شاید منظره ای بیش نیستی نه اشتباه نمی کنم ولی مطمین هم نیستم دلم برات می سوزه و ناراحتم می کنی حتی وقتی پلکامو می بندم از پشت پلکام روشنی مات نور ماه و سنگینی نگاهت را احساس می کنم بیا نزدیک تر می خوام لمست کنم می خوام مطمین شم که اشتباه نکردم و تو یه روحی نه یک تصویر خشک شده باد میاد خواهش می کنم بیا تو حداقل از این جا برو نمی خوام ببینم بدون دلیل یک روح رو آزردم اگر چیزی هست بگو باد میادو برف سنگینی در راهه می ترسم مجسمه ی من زیر خروارها برف مدفون بشه تو مجسمه ی منی و تمام وجودم بگو که هستی نه؟ اگر نیستی پس برگرد خواهش می کنم زجرم نده آه می دونم هیچ کس مجسمه ای یا روحی ندیده که هر شب جلوی پنجره اش سمت راست می ایسته و حتی                                                                                                   . شاید خودش هم نمی دونه چرا اومده                                                                                                                                       

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:31  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

در زیر آسمان
باران نشسته است
ایوان به خواب رفته و
آرام
خسته است
من برگ های مرده ی پاییزی را
آرام می کنم
در خاک می نهم
از خلوت خیابان
عبور رهگذری دلتنگ
که صدای قدم هایش را می شمارد
من تلق های رنگی خود را
از پشت میز کودکی ام
می جویم
این جا
آسمان و خیابان
قرمزند
وخورشید
در ابتدای قوس حرکت خود
در غروب
و باد که بار سفر بسته
دوباره
راهی راهی تا دورهای دور
بادی که می برد چشمان کودکی ام را
و من زنجیرهایم را می کنم 
ودستهایم را به باد می دهم
و می روم
و می روم
و می روم
تا آن جا که باد
چشمان کودکی ام را خواهد برد‎
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:16  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

عاشق بودم
عاشق ديوانه
شوريده اي
که به چيزهايي که ديگران فکر مي کنند
فکر نمي کند
ايماني داشتم
که هيچ کس نداشت
ولي غاطي شدم
غاطي لحظه هاي پوچ وخسته و تکراري
آن قدر
تا ايمانم را به باد دادم
وحالا چشم هايم هي برمي گردند و
به پشت سرم نگاه مي کنم
با اين که مي دانم
باد دوباره ايمانم را نمي آورد
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:16  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

غم سردی است

در گستره ی بودن

که من را تسخیر می کند

غریو گیسوان ساکتی

 که برافراشته می مانند

در نهیب باد

آیا این جویبار کوچک باران

ازجاده های خیس

امتداد عمر من را می رود

منی که ساعت هاست به آن صندلی خالی خیره شده ام

وتنها به ضربه های بی صدای مرگ گوش سپرده ام 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:20  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

سر نهاده بر دفتری دختری

در میان بیشه ای پنهان

برکه ی جادو

در اندیشه های دور

بر نیلوفری یک غوک

لرزش گاهی

وپرواز اسیر پرده ها

ای ماه

نمایش ناگفته ها

همان زیبایی است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 12:23  توسط نجمه مهربان مقدم  | 

قسمتی از شعر مهری

قابی از نسیم را آویزان

در گوشه ی جمجمه نگه می دارم

تا گور تا انتها

همان نسیمی که گرد و غبار هجرانت را

از کنارم می رو بد

از آن رو که از تو تمثالی نتوان ساخت

قابی نتوان

حتی در گرگر شعلای سینه ام

که هیزمش

با هر تپش

می افزاید

قابت را حفظ می کنم

چونان قاب خورشید در بلور اقیانوس

که سرد نمی شود

دلبستگی ام به تو نه از جنس زمینی

نه آسمانی

از جنسی است دیگر

من از زلال کور کننره ی روشنایت

سوسوی نور هم نمی خواهم

فقط از یادم نرو

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:50  توسط نجمه مهربان مقدم  |